Ali Rezavand

Azar

Date Added December 5, 2014 Download Now Lyrics 28K Plays
حس شیرین عشق بازی را ، باختم بازی سکوتم را
با دو چشمان خیس خود دیدم ، در درونش ته سقوطم را

عاشقش بودم و نمی دانست ، عاشقش بودم و نمی داند
عشق یعنی که شعر هایم را ، او که باید دگر نمی خواند

منتظر ماندم و نمی آید ، تشنه ی قطره های بارانم
خسته از خسته بودن از دنیا ، منتظر مانده ام و می مانم

تا زمستان نیامده عشقم ، زودتر سوی عاشقی برگرد
دور از این حرف های تکراری، می شود عشق را دو قسمت کرد

قسمتی عشق مثل باران است ، قسمت اولش برای خودت
قسمت دومش شبیه جنون ، قسمت دومش فدای خودت

این منم عاشقی که عاشق ماند ، درد هایت هویتم بودند
دور بر هرکسی که می آمد ، جز تو در چشم عشق کم بودند

عشق یعنی تمام دنیا را ، در دو چشم تو قهوه مینوشم
عشق یعنی تن زمستان را ، با تو احساس گرم می پوشم


قهوه ای چشم و قهوه ای دریا ، غرق امواج پر تلاطم غرق
مثل اسطوره های یونانی ، مثل شیرین شعر ها از شرق

آه ای عطر خوب پاییزی ، عطر شب های شهر ناپلئون
ای زلیخای عاشق یوسف ، توی زندان سرد یک فرعون

آه ای منزوی اشعارم ، بیستون کندنم مبارک باد
مرگ فرهاد هم دوباره رسید ، تا که شیرین به یاد او افتاد

این علی تمام قصه ی توست ، مثل فرهاد از خودش رد شد
تا که عاشق شد و جنون آورد ، از نگاه دل تو مرتد شد

این علی تمام قصه توست ، که جنون را ورق ورق پژمرد
هرچه لبخند میزد این غم را ، باز زخمی عمیق تر می خورد

دوستت دارم جدیدی را ، باز هم حفظ کرده ای انگار
دوستت دارم این همه غم را ، در درون دو چشم من بشمار

عشق یعنی علی آزادی ، که به تنهایی تو مومن بود
عشق یعنی جنون بیش از حد ، دردسر های تو که مضمن بود

مثل شاهین بال و پر وا کرد ، تا که اوج تو سجده گاهش شد
بعد هر چاه چاله ای میدید ، آخرش عشق تکیه گاهش شد


این علی زندگی نکرد اما ، عاشق زندگی نکردن شد
این علی با تو شعر را آموخت ، تا که مردی شبیه بودن شد

حس شیرین عاشقی برگرد ، زندگی جز تو هیچ در هیچست
من نوشتم برای تو اما ، هر کسی خواند گفت او نیچست


زندگی بازی قشنگی بود ، بازی مرگ و زندگی در خواب
بازی گریه های یک ماهی ، پشت پلک غروب یک مرداب


زندگی بازی قشنگی بود ، پشت هم باخت های پر تکرار
مثل بازنده های سر خورده ، پک زدن بر تلاطم سیگار

زاغ هایی که اهل پروازند ، آسمان را به غصه وا می داشت
آن مترسک که جای اربابش ، در زمین تخمه کینه را می کاشت


زندگی بازی قشنگی بود ، صبح تا شب به هیچ خندیدن
از زمین و زمان رکب خوردن ، از همه قد مرگ ترسیدن

زندگی مرد بعد مرداد است ، مثل شهریوری که مهر آورد
زندگی مهربان نبود اما ، مهر با زندگی چه ها می کرد


پرچم زندگی طوفانی ، لحظه ای از تلاطمش ننماند
شعر های مرا خدا هر شب ، قبل تنبیه این دلم می خواند

سیب چیدم و سیب چیدن را ، عادت هر ترانه ام کردم
سخت دنبال راه جبرانم ، تا به دوران خوب برگردم

تا به دوران خوب برگردی ، سخت دنبال راه جبرانی
عاشقی بعد عشق تدریجی ، منکرم مانده ای نمی مانی

این همه انتظار سردرگم ، بابت آن که هم قطارم نیست
شاید این شعر های طولانی ، مرحم درد انتظارم نیست

شصت و هفت بار تیر باران شد ، آرزوی دو چشم بارانی
مثل پنجاه و نه که آغاز ، فصل های جنون و ویرانی

کور تر شد گره ولی گاهی ، کور می بیند آنچه پنهان است
راه من سخت شد به قله رسید ، تا دماوند پشت تهران است

تا سهندت که پشت تبریز است ، لرزه بر جان شهر من افتاد
من تو را عاشقانه می خواندم ، ای مرا زن به معنی آزاد

بعد از او زندگی نکردن را ، عادت زندگی خود کردم
من که مرد جنون پاییزم ، این طبیعی است مثل خود زردم


پا فشاری نمی کنم اما ، درد دوری تو خرابم کرد
میشود زندگی من را خواند ، میشود زود انتخابم کرد

من کتابی به عمق تاریخم ، با دو خط خط خطی طولانی
من نوشتم برای تو اما ، نه شنیدی و نه، نمی خوانی

کارد را روی کیک می بردم ، نصف این زندگی تلف میشد
وقتی از پوچ بستری می ساخت ، این جهان آخرین هدف میشد

این جهان ارزشش به مردن هاست ، زندگی عادت کثیفی بود
عشق در جمله های تو در تو ، نکته ی واقعا ظریفی بود

پرت میشد حواس من از عشق ، با تو بیگانگی نمی کردم
در جنونت شکستم اما باز ، بی تو دیوانگی نمی کردم

دست من بشکند اگر روزی ، لمس دستان دیگری باشد
میشود عشق را دوباره نوشت ، با تو پایان دیگری باشد

زخم هایم دچار تکرارند هیچ دردی به عمق دوری نیست
شاعرم شعر ها که می دانند چاره ی درد من صبوری نیست

باید از نو شروع کنم امروز من قیامم شبیه قامت توست
این همه درد سر درون سرم بابت عشق بی نهایت توست


باید از نو شروع کنم امروز بند بندم به عشق معقتد است
کار را ناتمام بگذارم باید این دفتر جنون را بست

باورت رنگ عشق می گیرد ، بعد مرگ جنون و آزادی
بعد مرگ هویت شاعر ، شاید آنجا که یادم افتادی

مهربان مهرزاده ام برگرد ، آذر از انتظار لبریز است
آخرین هم دمم در این شب ها ، شمس مولای شهر تبریز است

مولوی مست شمس تبریزیست ، من به دنبال شمع میگردم
شمس تبریز در درون تو و ، این منم بی حضور تو سردم

باید این شعر را خلاصه کنم ، طاقتت تاب گشته می دانم
منتظر مانده ام به حکم جنون ، منتظر مانده ام و می مانم

عاقبت عشق رنگ اعجاز است ، عاشقم میشوی و می دانی
مینویسم برای چشمانت ، منکرم مانده ای نمی مانی

Related

Top Music

Loading...

Trending Now

By continuing to use the site, you agree to the use of cookies. Learn more

The cookie settings on this website are set to "allow cookies" to give you the best browsing experience possible. If you continue to use this website without changing your cookie settings or you click "Accept" below then you are consenting to this.

Close