Recent Posts

علی اکبر گلپا: خیلی مبارزه کردند که من نباشم

استاد اکبر گلپا می گوید: من می ‏خواهم در تنکابن و درزمینی که دارم هنرستان موسیقی بسازم و وقفش کنم. چرا سنگ می ‏اندازید و جلویش را می ‎گیرید؟

مصاحبه با استاد اکبر گلپا، یکی از ستارگان آسمان موسیقی ایران، قرار بود به ‎صورت کلاسیک و عادی انجام شود، اما روند گفتگو به ‏گونه ‎ای پیش رفت که استاد با مروری عمیق بر شیوه زندگی، آغاز خوانندگی و دشواری‎ هایش، نوع نگاه به هنر، رابطه‎شان با پول، ازدواج و جهان ‏بینی شان، چنان گرم و گیرا رشته سخن را به ‏دست گرفتند و آن ‎قدر در لابه ‎لای مطالبشان، نکات شنیدنی و تازه مطرح کردند که طرح سؤال‎ های مکرر و قطع کردن آن سخنان نغز، آسیب‎زننده بود.

وقتی هم که سخن به ایران عزیز و عشق به آن رسید، به‎ یک ‎باره چنان اشک‏ های استاد از بی ‎مهری‎ ها، بی ‎اخلاقی‏ ها، حق ‎خوری‎ ها و آزار ها سرازیر شد و آن‎چنان غم و اندوه و دغدغه ای بر صدایشان نشست که توصیف‎ کردنی نیست و البته مایه عذاب وجدان هم شد.

این چنین بود که این گفتگو برش‏ هایی شد از انبوه تجربیات استاد در موسیقی، نوع نگاه و شکل‎گیری سیر و سلوک و به‎ خصوص تلاش برای تحقق معنا و فلسفه و هدف زندگی شان که همانا رسیدن به «عشق و سبکبالی» و به‎خاطر همین، سخت آموزنده و تأمل ‎برانگیز و البته اندوهناک است. با این حال تأمل در گفته‏ های ایشان کلاس درسی پربار و افشره یک‎ عمر تلاش و تقلا در هنر و موسیقی ایران است که برای اهل تعمق بسیار آموزنده خواهد بود؛ چراکه یک تاریخ پشت آن است.

* استاد برای ورود به بحث بفرمایید اسم گلپا از کجا آمد؟

این اسم ماجراها دارد و ماجرا هایش هم به‏وسعت زندگی من است. من و ایرج خواجه امیری در مدرسه نظام درس ‏خواندیم و سپس به دانشکده افسری رفتیم. فرمانده هنگ دانشکده افسری که تا درجه ارتشبدی هم پیش رفت، برادر مین ‎باشیان بود که البته بعدا اسمش را عوض کرد و پهلبد گذاشت. من دیده بودم ویولن می ‎زند. سرپاس مختاری، رئیس نظمیه رضاشاه هم ویولن می ‏زد و وقتی می ‏نواخت انگار که روی حریر دست می ‏کشی. این را هم من نمی ‎گفتم، استاد علی تجویدی می ‎گفت، نه هر کسی.

خلاصه مقداری که گذشت من و ایرج دیدیم که روحیه‏مان با افسر بودن و نظامی ‏گری و این چیزها اصلا سازگار نیست. با خودمان گفتیم فوقش وقتی دانشکده افسری تمام بشود، یک ستاره به ما می ‏دهند و می ‎شویم ستوان دوم، اما قانون ارتش این است که بالاخره باید به کسی که ستوان‎ یکم است و دو ستاره دارد احترام بگذاریم؛ بدون این‎که بدانیم چه‏ جور آدمی است و آیا آدم خوبی است و به مردم کمک می ‎کند یا خیر. ما همین حرف‎ ها را به مین ‎باشیان -که پیش خودمان گفتیم ویولن می ‎زند و حرفمان را می ‌فهمد- گفتیم. به من گفت این‎ ها را بنویس و نوشتم. وقتی خواند، برخلاف تصوری که ما داشتیم گفت شما افسرید و دارید ماهی ۲۶۰ تومان حقوق می ‎گیرید. جواب دادم که من نان خالی می ‎خورم اما نمی ‎توانم این‎طور به کسی احترام بگذارم. جواب داد تو خلی! شش‎سال درس خوانده ای و از حقوق ۱۰ تومان سربازی به ۲۶۰ تومان افسری رسیده‎ای که حالا ولش کنی؟!

این چنین بود که گفتند شما باید به یکی از بیمارستان‎ های ارتش – شماره ۳ یا ۵، خاطرم نیست- بروی و بخوابی تا وضعیتت را بررسی کنیم. به همین بهانه ۱۵روز ما را در بیمارستان خواباندند. بعد هم من را فرستادند دیوانه ‎خانه! الکی الکی ما را دیوانه کردند، تازه به خودم آمدم و گفتم من که دیوانه نیستم، فقط می ‏خواهم رشته دیگری غیر از نظامی ‏گری بخوانم. در آن بیمارستان روانی، آقای رییسی بود که قبلا من را در خانه نورعلی ‎خان برومند (از استادان بنام موسیقی ایرانی و نوازنده تار، سه‌ تار، سنتور، تنبک و کارشناس آواز) و استادم دیده بود و خودش هم سه ‎تارکی می ‎زد. تا من را دید گفت شما این‏جا چه‏کار می ‏کنی؟! گفتم والله به من گفته ‎اند دیوانه ‎ای! بماند که هرشب ماجراها می ‎دیدم. مثلا یک شب دیدم یک نفر که ظاهرا افسر نیروی هوایی بود رفته بالای درخت و داد می ‏زند پرواز! پرواز! حالا تصور کنید من در چنین شرایطی می ‎خوابیدم و هر لحظه هراس داشتم که کسی بیاید و ما را خفه کند. خلاصه به آن آقا گفتم ما را از این‏جا رها کن. ایشان گفت بالاخره ارتش در این مدت به تو جا و غذا و کفش و لباس و این‏ ها داده. گفتم خب من که الان پول ندارم اما می ‏توانم به ‎صورت قسطی این هزینه‎ های ارتش را برگردانم. ایشان به حنجره من اشاره کرد و گفت اما تو در گلویت گنجی داری که هنوز خودت نمی ‎دانی. خلاصه گفت ما می ‏نویسیم خوب که شدی بروی و به‎ صورت قسطی پول ارتش را بدهی.

با این حال مدتی گذشت و آن هم افاقه نکرد و من همچنان گرفتار بودم. دوباره مراجعه کردم و گفتم جناب، ما هنوز گرفتاریم! جواب داد بهترین راه برای وضعیت فعلی تو این است که کنکور بدهی! گفتم دوباره؟ گفت بله و از شانس تو، سازمان نقشه ‏برداری کنکور اختصاصی گذاشته. خلاصه من دوباره در کنکور شرکت کردم و در رشته نقشه‎ برداری پذیرفته شدم. به همین واسطه از آن وضعیت بیرون آمدم و به‎ عنوان ارزیاب به بانک رهنی رفتم.

* کارتان در بانک چه بود؟

کارم در آن بانک این بود که می ‎رفتیم خانه‏ ها را ارزیابی و مبلغی را که بانک می ‏توانست به آن‎ ها وام بدهد را مشخص می ‏کردیم. آن‎جا مدیران خوبی داشت و ما در آن‏جا رسمی شدیم و کار نقشه ‏برداری را هم ادامه دادیم. بعد از مدتی استادم را دیدم و پرسید کار چگونه است؟ گفتم خسته‎ کننده! هرروز باید چندین خانه را ارزیابی کنم که یکی مثلا درتهران‏ پارس است و دیگری درشاه ‎عبدالعظیم! همه اش در راهم و حتی نمی ‎رسم ناهار درست و حسابی بخورم و با یک تکه نان لواش سر می ‏کنم. البته من با این مدل کارکردن بیگانه نبودم، ورزشکار بودم و در تیم دارایی فوتبال بازی می ‏کردم. با دیگر بچه‎ های تیم که بعضا بازیکنان تیم ملی هم بودند، یک بربری می ‏گرفتیم پنج ‏زار. وقتی هم که در زمین شماره دوی ورزشگاه امجدیه (شهید شیرودی فعلی) بازیمان تمام می ‎شد، چون پول ماشین نداشتم، پیاده تا خانه‎ مان که در خیابان شهباز، حوالی کارخانه برق بود، پیاده می ‎رفتم.

این‏ ها را می ‎گویم که نسل جوان بدانند چه‏ ها بوده و چطور گذشته. این‎ ها گذشت تا زمانی ‏که با کوروش پیرنیا، فرزند استاد بزرگ موسیقی، داود پیرنیا، در منزل مرحوم خواجه ‎نوری که سفیر ایران در یکی از کشور های اروپایی بود، مهمان بودیم. بیش‎تر هنرمندان روزهای جمعه به آن‏جا می ‏آمدند. ایشان در انتهای باغ بزرگی که داشت، جایی هم برای دراویش درست کرده بود که می ‏آمدند و دم می ‎گرفتند و مراسم خودشان را داشتند.

در آن مجلس، استاد من آقای نورعلی ‏خان برومند هم بود. ایشان سه ‏تاری به‏ نام روشنک داشت که همیشه همراهش بود و آن را می ‏نواخت. من هم گاهی که دست می ‎داد چیزی می ‎خواندم. البته مجلس هم طوری بود که افراد به خصوصی که استادان موسیقی بودند در آن حضور داشتند. من در آن مجلس هم تکه ای خواندم. وقتی تمام شد، کوروش پیرنیا پیش من آمد که به منزل پدری من بیا که کارت دارم. (استاد این خبر را هم می ‎دهند که کوروش پیرنیا اخیرا درآمریکا درگذشته است) جواب دادم من با استادم نورعلی‎ خان قرار گذاشته‎ایم هیچ کاری درموسیقی بدون اجازه ایشان نکنم، ضمن این‎که من کار و شغل دارم و به اداره می ‏روم. ایشان گفت شما فردا ساعت دوی عصر به منزل پدری ‎ام بیا، من بقیه کارهایت را درست می ‏‎کنم.

خانه استاد داود پیرنیا در لاله‎زار نو بود؛ از آن خانه‎ های بزرگی که هشتی و تودرتویی داشت. سرانجام رفتم. استاد پیرنیا فوق‎العاده آدم نرم و مهربانی بود. خودش پشت پیانو نشست و نواخت. بعد هم گفت من می ‎خواهم از شما چیز جدیدی بسازم. گفتم من باید با استادم صحبت کنم. پاسخ داد: راه من، راه استاد شماست. ماشین سال به ‎سال عوض می ‎‏شود، هواپیما سال به‎ سال عوض می ‎شود اما موسیقی ما درحال درجا زدن است و من می ‎خواهم از شما هنرمند جدیدی برای موسیقی ایرانی بسازم. باز هم گفتم هرچه استادم بگوید آن را انجام می ‎دهم.

نورعلی‎ خان برومند که تا آن موقع ۹ سالی می ‎شد شاگردش بودم بسیار به من خوبی کرده بود. با این‎که خودش پزشک بود اما بر اثر تصادف، چشمش آسیب دیده بود و خوب نمی ‎دید. لذا هرجا می ‎رفتیم من باید پشت رل می ‎نشستم و رانندگی می ‎کردم و می ‎بردمش به مجالسی که مربوط به موسیقی اصیل ایرانی بود. دراین مجالس آن‎قدر استادان بزرگ بودند که کوچک‏ترین‌شان استاد علی تجویدی بود. می ‎خواهم بگویم ببینید چرخ روزگار ما را به‎کجا کشید و چه چیزی قسمت من شد.

خلاصه من در منزل پیرنیا مقداری خواندم. ایشان با تأمل شنید، بعد سرش را بلند کرد و گفت تو نمی ‎دانی درصدایت چه داری. ما می ‎خواهیم با تو کار نویی را شروع کنیم. درهمین حین، آقای ابوالحسن صبا و نورعلی‏ خان، استاد من هم آمدند و مجلس پرتعداد شد. آقایی از صبا اجازه خواست تا بخواند و او صدایش را بشنود. آن آقا همان ‎وقت‎ ها در رادیو می ‎خواند. من ۱۶ یا ۱۷سالم بود. صبا گفت چه می ‎خواهید بخوانید و آن آقا گفت دشتی! صبا سازش را کوک کرد و شروع کرد به نواختن و آن آقا هم شروع کرد به خواندن؛ در مجلسی که همه موسیقی‎دان بودند. این‎جایش خیلی مهم است، توجه کنید. آن آقا خواند: دلی دلی، امان امان…

نورعلی‎ خان دید صبا خشمگین شده است. پرسید صبا جان چه شده؟ صبا جواب داد من دشتی زدم اما ایشان چرت و پرت می ‏خواند! نورعلی‎ خان گفت صبا جان ناراحت نشو، ایشان دارد صدایش را کوک می ‎کند! آن آقا هم گفت من باید سه‎ پیش درآمد بخوانم تا برسم به شعر اصلی و تازه این اولی ‏اش است! نورعلی ‎خان گفت صبا جان دیدی گفتم؟ ایشان دارد صدایش را کوک می ‎کند و اگر بخواهد بلافاصله وارد خواندن شعر بشود، فالش یا خارج خواهد خواند. ای کاش نوار بود و آن لحظات را ضبط می ‎کردیم…

* بعد چه شد؟

آن آقا قهر کرد و رفت. نورعلی‏ خان به من گفت حالا تو چیزی بخوان که سرحال بیاییم. تا آن‎ موقع چند مثنوی بود که تا به ‎حال خوانده نشده بود. یکی از آن‎ ها مثنوی «مست مستم ساقیا دستم بگیر» در دستگاه شور بود و یکی دیگر شعری از صفی‎ علیشاه بود که من آن را خواندم. بخشی از آن شعر زیبا و بی ‏همتا این بود:

خواهم ای دل محو دیدارت کنم، جلوه ‎گاه روی دلدارت کنم، واله آن ماه رخسارت کنم، بسته آن زلف طرارت کنم، در بلای عشق دلدارت کنم، تا شوی آواره از شهر و دیار، تا شوی بیگانه از خویش و تبار، بگسلی زنجیر عقل و اختیار، سر به صحرا پس نهی دیوانه ‎وار، پایبند طره یارت کنم، دوش کز من گشت خالی جای من، آمد آن یکتا بت رعنای من، شد ز بعد لای من لالای من، گفت کای در عاشقی رسوای من، خواهم از هستی سبک‌ بارت کنم…

آن موقع در میدان بهارستان، مسجدی بود که این صفی ‎علیشاه در اتاقی در آن منزل داشت. او شعر می ‎گفت و این شعرش خیلی عمیق است. می ‎گوید می ‎خواهم از هستی سبکبارت کنم، یعنی از مادیات و از پول که وجه اصلی مادیات است، آزاد و رها و با سبکبالی به ‌سوی حق و عشق رهسپارت کنم. یعنی بزرگ‎ترین چیز، عشق است. کسی که عشق دارد، درعین‏ حال که هیچ ندارد، همه‎چیز دارد. این چیزهایی که او می ‎گوید الان دیگر نیست، محو شده، گم شده. پسر سر پدرش را کلاه می ‏گذارد، خانم سر شوهرش را کلاه می ‎گذارد… بروید ببینید در دادگاه‏ ها چه‏خبر است.

خلاصه، آن آقا قهر کرد و رفت و من، یک بچه ۱۸- ۱۷ساله که خواب چنین چیزی را هم نمی ‏دیدم، در آن مجلس مثنوی «خواهم ای دل» صفی‎ علیشاه را خواندم. چیز نویی شد این نوع خواندن من. دلی دلی و امان امان نداشت و بلافاصله با شعر شروع شد و آواز جدیدی خلق کرد.

* پس این‎ گونه شد که اسم گلپا روی شما ماند.

بله. تمام این مقدمه طولانی و راه طی‏ شده را گفتم تا به این برسم که چگونه گلپا شدم. نورعلی‏ خان برومند، آدم خاصی بود. ازش پرسیدم شما چگونه به این مقام موسیقیایی رسیده‎ ای؟ پول که نمی ‎گیری! مگر می ‎شود؟ گفت: «حال» می ‏دانی یعنی چه؟ گفتم خیر. گفت: حال، غیر از چهچه زدن و این حرف‎ هاست. این‏که من الان اسمت را عوض می ‏کنم، یعنی از این به بعد هرروز می ‏آیی منزل دنبال من و من را می ‏بری به هنرستان موسیقی و نه تو پول می ‎گیری و نه من! یعنی این‏جا باید کوچک بشوی. اینجا بنان است، نکیساست، سیدحسین طاهرزاده است. این اول کاری فکر نکنی چیزی شده‎ ای. راه درازی در پیش داری. گفتم طی کردن این راه چقدر طول می ‎کشد؟ گفت صدسال! تازه اگر سخت تلاش کنی. بیش‎تر از آن هم زنده نخواهی بود. کسانی هم هستند که به ۵۰ یا ۶۰ سال نرسیده، می ‏روند. این کاری است که با عشق آمیخته شده، باید قید پول و همه خوشی‏ ها را زد و باید دیوانه اش بود. اکنون من گلپا دیوانه عشقم. من از اول جوانی با عشق سروکار داشتم و این چنین شد که نورعلی‏ خان برومند چنین انتخابی کرد و اسم من شد گلپا.

* بعد چه شد؟

سال‎ ها گذشت و حالا من دیگر گلپا شده بودم. مرحوم پیرنیا که معاون نخست‏ وزیر شده بود، من را خواست و گفت حالا دیگر باید بروی شعر مطالعه کنی و با شعرا نشست و برخاست داشته باشی، حتی باید با خانم روشنک که شعر دکلمه می ‎کردند، تمرین کنی و این‏ ها واقعا به ‎من خدمت کردند. مثلا نورعلی‏ خان یا پیرنیا وسط خواندنم می ‏آمدند و می ‎گفتند الان داری خوب می ‎خوانی، صدای خوبی داری، پول هم نمی ‎گیری، شعر را هم درست می ‏خوانی، دکلمه هم درست می ‏کنی اما «حال» نداری و این را باید ایجاد کنی. این‏طور حساس بودند.

خلاصه من که اصلا این راه و روش در ذهنم نبود هرروز از ساعت ۴ تا ۷ عصر به رادیو می ‏رفتم و کار می ‎کردم. بعد هم مرا به مرحوم رهی معیری معرفی کردند که شعر و دکلمه کار کنم. نورعلی‎خان و صبا و…. این‏ ها اتاقی در رادیو داشتند. روزی پیرنیا من را به اتاقش خواند و خودش پشت پیانو نشست و گفت من می ‏نوازم و تو ببین اگر می ‏توانی جفت آواز بگیر. من هم خواندم: «پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است…» دیدم اشک درچشمانش حلقه زد. گفت برو تمرین کن و فردا بیا. من بیش‏تر شعرهایم را خودم انتخاب می ‎کردم. فردایش دوباره شعری از عماد خراسانی خواندم: «ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم، پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم.» باز دیدم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت گلپا تو مکتبی را ایجاد کردی و راهی را باز کردی که به نامت باقی می ‎ماند. خیلی‏ ها خواهند آمد و خواهند گفت که شما یک بچه ۲۰ساله را آوردی بین بزرگان موسیقی، اما این مکتب خواهد ماند. گفت: آن‏جا که نورعلی‏ خان برومند گفت تو اسمت گلپاست، نه اکبر گلپایگانی، می ‎دانی چه چیزی درش نهفته بود؟ گفتم خیر. گفت اسمت را کوچک کرد تا خودت همیشه کوچک بمانی! گفت مبادا این لقب‎ هایی که روی همه می ‎گذارند، مثل سلطان موسیقی و سلطان شرق و این‎ ها رویت تأثیر بگذارد. تو کوچک هستی!

باور کنید تنم لرزید. گفت تو باید از همه‏ چیز بگذری. اسم‏ ها گذراست اما مکتب گلپا باید بماند. تو را کوچک کردند و اسمت را گذاشتند گلپا و تو باید آن کوچکی را حفظ کنی. وقتی کار هنری می ‎کنی، به یک بچه هم که رسیدی باید بهش سلام کنی و بگذاری احساس بزرگی بکند. دیدم ای وای! عرفان! عرفان دارد چه می ‎کند…

گفت من از پول گذشته ام و به ‎سوی عشقم حرکت کرده ام. تو هم برو دستگاه هشتم را درست کن! ما در موسیقی ایرانی هفت دستگاه داریم که یکی پس از دیگری پدید آمده است، یعنی به هم ربط دارند و من رفتم که دستگاه هشتم را درست کنم که دستگاه عشق است.

زمانی بود که عده‎ ای می ‎گفتند این دستگاه‎ های موسیقی ایرانی، مال زمان هوخشتره است، یعنی قدیمی و کهنه است و طعنه می ‏زدند. اما من اعتنا نکردم و همین راه را رفتم و کار هایی کردم که کسی تا آن موقع نکرده بود. مثلا شعر بیژن ترقی را در دستگاه شور خواندم؛ همان آهنگ معروف «مست مستم ساقیا دستم بگیر…» و جالب است برایتان بگویم که این شعر و آهنگ چگونه خلق شد.

روزی بیژن ترقی و پرویز یاحقی و من، در منزل کسی میهمان بودیم. پای بیژن ناراحت بود. موقع برخاستن از سرسفره داشت می ‏افتاد که خطاب به پرویز داد زد دستم را بگیر که دارم می ‏افتم و سپس گفت: مست مستم ساقیا دستم بگیر، تا نیفتادم ز پا دستم بگیر! همین‏قدر را گفت و تمام! من که شاهد این ماجرا بودم، گفتم بیژن این شعر را برای من بازش کن و ادامه‎ اش بده. چهار روز بعد بیژن به‏ من زنگ زد و گفت من این شعر را ساختم! من هم گفتم کجای کاری که من همان‏ قدرش را خواندم! گفت نرو که آمدم! روزی که من این شعر را دررادیو خواندم همه جمع شده بودند که ببینند این بچه ۲۰ ساله چه می ‎کند….

[این‎جا اشک در چشمان استاد گلپا حلقه می ‎زند. مدتی به سکوت طی می ‎شود و استاد تلاش می ‏کنند جلوی اشکشان را بگیرند اما نمی ‎توانند. سرانجام بغض طولانیشان به‎تلخی می ‎شکند و با گریه می ‎گویند:]

خودم را فدا کردم، در آمریکا به‎ پای من دلار می ‏ریختند ولی من نرفتم، نرفتم. این‏ ها سرگذشت عشق من است. چه‎ ها که برسر من آمد. اما من این مردم را دوست داشتم و دوست دارم. من دوست دارم در وطنم باشم. بگذار یک‎ روزی می ‎فهمندکه من چه‏ ها کشیدم. به هرکسی محبت کردم جور دیگری شد. ماشین خریدم یا عوض کردم می ‎گفتند از کجا آورده ای. من گدایی نمی ‎کنم. این صدا را خدا به‏ من داده و در راه مردم به‎ کارش می ‎برم. انتقام من را تاریخ خواهد گرفت. به من گفتند نخوان. چرا نخوانم؟ برای چه؟ ولی با این حال ماندم. من می ‎مانم و در وطنم می ‎میرم. من نمی ‏روم. من ماندم وآن آهنگ: «دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست، گله سر کن که می ‌دونم گله‌ هات یکی دو تا نیست، ای وطن! ای ریشه‌ من، عشق من! اندیشه‌ من! گور من! گهواره‌ من! قلب پاره پاره‌ من! بگو از اونا که رفتن، تو رو بی صدا شکستن، بگو از اونا که موندن، دلتو این جا شکستن، با همه عذاب دیروز، دل به فردای تو بستن، توی این روزای خوبم، می ‎بینی که با تو هستن، اما من نه اهل سودام، نه به فکر ترک این‏جام، اهل تو، از ریشه‌ تو، خاک تو، خون تو رگ‎ هام! ای وطن! ای ریشه‌ من! عشق من! اندیشه من…» من این آهنگ را برای آن روزها خواندم. هر چه بخواهید می ‎دهم. زمین می ‎خواهید؟ من هرچه دارم از پدرم به من رسیده. من که دزدی نکرده‎ ام. من که کار خطا نکرده ‎ام. من می ‏خواهم در تنکابن و درزمینی که دارم هنرستان موسیقی بسازم و وقفش کنم. چرا سنگ می ‏اندازید و جلویش را می ‎گیرید؟ چرا یکی بدون هیچ‏گونه مقدمات قانونی و افراز ثبت و این‎ ها می ‏خواهد زمین این کار را تصرف کند؟ من می ‎خواهم کاری کنم که جوان‎ ها دنبال کار بد نروند، بروند و موسیقی یاد بگیرند. چرا کسی را علم می ‏کنید که بیاید زمین را تصاحب کند؟ اگر می ‎خواهید درمانگاه بسازید بگویید من خودم می ‏سازم چرا دروغ می ‏گویید؟ من دلم نمی ‎سوزد. چون خیلی مبارزه کردند که من نباشم. اما مکتب من هست و اگر من نباشم دیگری خواهد آمد. من تمام آهنگ‎ هایم را می ‎بخشیدم و بابتشان پول نمی ‏گرفتم. ۲۰۰ آهنگ خوانده ‎ام و جوان‏ ترین خواننده گل‏ها بوده ام، اما هیچ پولی از این بابت نگرفته ام. حتی زمانی که مرحوم و مرحومه ناصر ملک مطیعی و فروزان برای استفاده از آهنگم در فیلمی آمدند، تنها شرطم این بود که متن را تغییر ندهند و به ‎اصطلاح رویش لب ‏زنی کنند. اما پولی نگرفتم و بخشیدم…

[صدای بغض‏ آلود استاد کم‎ کم فروکش می ‏کند و زمان برای پرسشی متفاوت که حال و هوا را تغییر دهد، فراهم می ‏شود. می ‎پرسم:] اگر بخواهید به راه رفته زندگیتان نگاه کنید ثمره اش چیست و چه آرزویی دارید؟

من به همه‎ چیزهای خوب دنیا رسیده ام. یادم هست زمانی با پرویز یاحقی و دوستان به باغی در کرج رفته بودیم. آن‎جا به شوخی این بحث پیش آمد که گلپا کی می ‏خواهد زن بگیرد؟! و در رفقای ما چه کسی عرضه زن گرفتن خواهد داشت!

من آن‎ موقع یک ماشین [پونتیاک] پاریزین خریده بودم که خیلی دوستش داشتم. حوصله رانندگی هم نداشتم و پرویز بیشتر پشت رل بود. دقیقا دو روز بعد از آن گفتگوی باغ کرج، به پرویز گفتم من دیشب در یک جایی بودم و زنم را پیدا کردم! باور نمی ‎کرد! بین همکارانمان یک آقای مهندس کلهر داشتیم که مرد بسیار شریفی بود. بهش گفتم می ‎خواهم کاری برایم بکنی. گفت چی؟! گفتم تلفنی به تو می ‎دهم، زنگ بزن و قرار بگذار و برو خانه‎ شان! گفت برای چه؟ چرا بروم خانه مردم؟! گفتم برای این‎که بروی خواستگاری دخترشان برای من! گفت دیوانه شده‎ ای؟ تو که اسم زن نمی ‎آوردی! گفتم تصمیم گرفته بودم زن نگیرم، حالا دوست دارم زن بگیرم. دوست دارم در این ماشینم دختر یا پسرهای آینده‎ ام را به گردش ببرم.

خلاصه ایشان رفت و صحبت کرد و من هم همان شب رفتم خانه خانمم که روبه‎ روی سینما مهتاب بود. مادر خانمم به من گفت: ما اهل پول و این‏ ها نیستیم اما دختر من اگر به خانه شما بیاید راحت خواهد بود؟ چون زندگی با هنرمندان خیلی سخت است. گفتم من هنرمند کوچک، گلپا، می ‎خواهم در مکتبی که دارم شریکی داشته باشم و با او تا آخر راه را بروم. شما فقط دوماه به من مهلت بدهید.

خلاصه بیرون آمدم. روبه ‏روی خانه خانمم یک کیف و کفش‎ فروشی به‎نام «روزنتال» بود که به صاحبش پرویز زورنتال می ‎گفتند. آن‎جا کارگری داشت که من به او گفتم برایت یک دوچرخه می ‎گیرم و دوتومان هم بهت می ‎دهم تا خانم آینده‎ ام را تعقیب کنی که چه می ‎کند و کجاها می ‎رود! ایشان به مدرسه‎ ای به‎ نام امید ایران می ‎رفت. خلاصه شاگرد روزنتال در این مدت خانم را تعقیب کرد و بعد آمد پیش من و گفت آقا، این خانم با دوستانش صبح می ‏روند مدرسه و ظهر هم گلی‏ خانم می ‎رود منزلش و دوستانش هم می ‎روند خانه‎ شان!

از شدت ذوق دوچرخه را به او بخشیدم و دوباره رفتم پیش کلهر! گفتم من تمام برگهای دسته ‎چکم را امضا کرده‎ ام. این‎ ها را بگیر و ببر برای لباس و انگشتر و این‎ ها. من نمی ‎روم چون خسته شده ام!

این چنین بود که من به یک خانم خوب که پایه زندگی است رسیدم. من در زندگی به همه‎ چیز رسیدم و پول‎ هایی به من رسید که ماجراها دارد. خدا دو دختر خوب به نام‎ های ساقی و ساغر هم به من داد که اکنون در بالاترین درجه‎ های تحصیلی و موفقیت هستند. خب این‎ ها را که نمی ‎شد با پول به‎ دست آورد. این‎ ها یادگارهایی است که از خودم به‎ جا گذاشته‎ام. به آن‎جایی که آرزویم بود رسیده‎ ام. خواهم از هستی سبک‎ بارت کنم… من می ‎خواهم بار خودم را سبک کنم. می ‎خواهم سبکبال شوم. من گول پول و این‎ ها را نخورده ‎ام. کدام کفن را دیده ای که جیب داشته باشد؟! ما این‎جا سرایداریم. لخت آمده ای و لخت می ‎روی. برو خوبی کن. عشق کن. چرا وقتی یکی می ‎خواهد جلو برود به او پشت‏ پا می ‏زنی؟ بابا بیایید به مردم کمک کنیم.!

ما در دستگاه موسیقی ایرانی، هفت دستگاه، پنج آواز و ۶۴۰ گوشه داریم. من همیشه فکر می ‎کردم این مسایل را باید نوشت. چون تاریخ قضاوت خواهد کرد. ما حافظ و سعدی و مولانا داریم و این یعنی عشق. یعنی اگر به دنبال عشق بروی، اگر حسادت نکنی و اگر پشت کسی بد نگویی به همه‎ چیز می ‎رسی؛ به زن خوب، زندگی خوب… و این می ‎شود دستگاه عشق و محبت. آن‎ وقت شب‎ ها چقدر راحت می ‏خوابی! وقتی بدانی که همه‎ چیز را می ‎گذاری و می ‎روی، رقم بیش‎تر درحساب بانکی چه اهمیتی دارد؟ به‎ قول شاعر: چه غم ز بی‎ کلاهی کآسمان کلاه من است، زمین بساط و در و دشت بارگاه من است… این چنین است که بزرگ‏ ترین یادگار و ثمره من دستگاه هشتم موسیقی ایرانی است و آن دستگاه عشق است…